|
|
|
|
|
اضافه کاری بعد از ظهر یک روز پائیزی روی نیمکت پارک نشسته بودم منتظر .بعد از کلی تاخیر دوست قدیمم را دیدم .حسابی داغون شده بود از چهرهاش مشخص بود . بعد از خوش وبش از اوضاع احوال اداره اش پرسیدم .شاکی بود واز بی عدالتی می نالید گفتم : خوب اگه تو جای این مدیران بودی چه می کردی ؟ جواب روشنی نداشت مدام از عدالت در پرداخت و ... صحبت می کرد .گفتم عدالت با مساوات فرق داره شاید مدیران تو مدعی اجرای عدالت باشند اما چون به مذاق شما خوشایند نیست عقیده بر بی عدالتی دارین .گفت :یعنی اختلاف تا کجا ؟ از روزی که معاون جدید اومده اختلاف دریافتی ها بسیار زیاد شده به بهونه کمبود اعتبار ،دریافتی کارکنان کاهش یافته اما هر روز اضافه کاری وپاداش مدیران ومسئولین قسمت ها زیاد شده ، یادم هست در زمان معاون سابق بین پرداختیها این قدر فاصله نبود .حتی قانون پسر وار ودختر وار اصلا رعایت نمیشه . به شوخی گفتم : البته می دونی که تا ثلث هم علاوه بر میزان ارث جا داره . گفت : طبق شرع اسلام هیچ فردی حق محروم کردن وارثین را از ارث نداره وتنها درثلث اموال حق دخالت داره . گفتم :البته قاتل از ارث محروم میشه . گفت : یعنی ما گفتم : البته به دل نگیر واقعا بعضی از کارمندان دور از جون شما مثل قاتل هستند . گفت : آخه داستان اینه که این محرومین از اضافه کار تلاش زیادی دارند وتنها اتهامشان این است که قرار دادی هستند . اگه عدد اونها که صفر است تا 2 میلیون تومان اضافه کاری بعضی ها مقایسه کنی ، خیلی فاصله است . گفتم :تو خودت دیدی؟ گفت : راستش شنیدم . گفتم : باور نکن . گفت : اینقدرعزا ست که مرده شور هم شیون میکنه .صدای خیلی ها در اومده . گفتم :ببین اگه مال پدرشون هم باشه باز هم حق دارن به هرکی خواستن بیشتر یا کمتر بدن . گفت :چطور؟ گفتم ببین عزیز من بالاخره اینکه می گوئی معاون یا مدیر بی کفایتی دارین که همه کارها را سپرده دست این واون ویا مدیر با کیاستی که همه بجای اون معاون را مقصر می دونند بعدش هم اولا اونها مسئول هستن ومدام تشویش این رو دارن که دیگری پست ومقامشون را از چنگشون در بیاره ثانیا مدیری گفتن مسئولی گفتن،اونها خرج وبرجشون بیشتراز یک کارمند عادیه ،فک وفامیل شما را بعنوان یک کارمند جزء می شناسن(وبقولی دون پایه ) واونها را بعنوان کارمند بلند پایه ثالثا اگه بگن مدیر یا مسئول شما آه در بساط نداره خجالت نمی کشی ؟ رابعا ... نگذاشت حرفم را تموم کنم کفت: الحق که با این استدلالات باید بهشون کمک هم کرد . پس باید مسئولین قبلی را هم محاکمه کرد که چرا اضافه کاری وپاداش و اینجور چیزها را کم میدادند . گفتم : در مورد گذشته صحبت نکن چون همه حسرت دیروز را میخورند حتما شنیدی که مسئولین فرمودند ملاک پرداخت اضافه کار حضور فیزیکی افراد هست نه حضور معنوی . گفت: جدی میگی؟ گفتم :از جدی وشوخی بودن آن خبر ندارم اما توی رسانه های مکتوب ،دیداری ، شنیداری ، مجازی این خبر اومده .گردن اونهائی که میگن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:29 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
اضافه کاری بعد از ظهر یک روز پائیزی روی نیمکت پارک نشسته بودم منتظر .بعد از کلی تاخیر دوست قدیمم را دیدم .حسابی داغون شده بود از چهرهاش مشخص بود . بعد از خوش وبش از اوضاع احوال اداره اش پرسیدم .شاکی بود واز بی عدالتی می نالید گفتم : خوب اگه تو جای این مدیران بودی چه می کردی ؟ جواب روشنی نداشت مدام از عدالت در پرداخت و ... صحبت می کرد .گفتم عدالت با مساوات فرق داره شاید مدیران تو مدعی اجرای عدالت باشند اما چون به مذاق شما خوشایند نیست عقیده بر بی عدالتی دارین .گفت :یعنی اختلاف تا کجا ؟ از روزی که معاون جدید اومده اختلاف دریافتی ها بسیار زیاد شده به بهونه کمبود اعتبار ،دریافتی کارکنان کاهش یافته اما هر روز اضافه کاری وپاداش مدیران ومسئولین قسمت ها زیاد شده ، یادم هست در زمان معاون سابق بین پرداختیها این قدر فاصله نبود .حتی قانون پسر وار ودختر وار اصلا رعایت نمیشه . به شوخی گفتم : البته می دونی که تا ثلث هم علاوه بر میزان ارث جا داره . گفت : طبق شرع اسلام هیچ فردی حق محروم کردن وارثین را از ارث نداره وتنها درثلث اموال حق دخالت داره . گفتم :البته قاتل از ارث محروم میشه . گفت : یعنی ما گفتم : البته به دل نگیر واقعا بعضی از کارمندان دور از جون شما مثل قاتل هستند . گفت : آخه داستان اینه که این محرومین از اضافه کار تلاش زیادی دارند وتنها اتهامشان این است که قرار دادی هستند . اگه عدد اونها که صفر است تا 2 میلیون تومان اضافه کاری بعضی ها مقایسه کنی ، خیلی فاصله است . گفتم :تو خودت دیدی؟ گفت : راستش شنیدم . گفتم : باور نکن . گفت : اینقدرعزا ست که مرده شور هم شیون میکنه .صدای خیلی ها در اومده . گفتم :ببین اگه مال پدرشون هم باشه باز هم حق دارن به هرکی خواستن بیشتر یا کمتر بدن . گفت :چطور؟ گفتم ببین عزیز من بالاخره اینکه می گوئی معاون یا مدیر بی کفایتی دارین که همه کارها را سپرده دست این واون ویا مدیر با کیاستی که همه بجای اون معاون را مقصر می دونند بعدش هم اولا اونها مسئول هستن ومدام تشویش این رو دارن که دیگری پست ومقامشون را از چنگشون در بیاره ثانیا مدیری گفتن مسئولی گفتن،اونها خرج وبرجشون بیشتراز یک کارمند عادیه ،فک وفامیل شما را بعنوان یک کارمند جزء می شناسن(وبقولی دون پایه ) واونها را بعنوان کارمند بلند پایه ثالثا اگه بگن مدیر یا مسئول شما آه در بساط نداره خجالت نمی کشی ؟ رابعا ... نگذاشت حرفم را تموم کنم کفت: الحق که با این استدلالات باید بهشون کمک هم کرد . پس باید مسئولین قبلی را هم محاکمه کرد که چرا اضافه کاری وپاداش و اینجور چیزها را کم میدادند . گفتم : در مورد گذشته صحبت نکن چون همه حسرت دیروز را میخورند حتما شنیدی که مسئولین فرمودند ملاک پرداخت اضافه کار حضور فیزیکی افراد هست نه حضور معنوی . گفت: جدی میگی؟ گفتم :از جدی وشوخی بودن آن خبر ندارم اما توی رسانه های مکتوب ،دیداری ، شنیداری ، مجازی این خبر اومده .گردن اونهائی که میگن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 13:22 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
شهیم ومهین واقدس - پیچ گوشتی وانبر دست ... این شعری بود که سهیل پسرم به محض ورود به آپارتمان با حرکت موزون برایم خواند .حدس اون درست بود بازهم پرونده قطور تکراری .امسال برای چندمین بار پرونده را به خونه می بردم ،دوبار برای بردن به تهران ویکبار هم برای تنظیم لایحه . از سال 84 که پرونده تشکیل شد چندین نوبت به تهران عازم شدم .وهر بار توضیحات و... می گفتند پرونده ملی است وبایست در تهران مورد رسیدگی قرار گیرد . طبق دعوت شعبه مربوطه باید برای تاریخ 26/تیر به تهران می رفتم واین موضوع با تعطیلات اجباری دولت در روزهای بیستم وبیست ودوم مرا دچار تردید نمود. اول روز بیست ودوم باارائه برگ احضاریه به معاون اداره که داخل کارگزینی مشغول صحبت بود درخواست صدور حکم ماموریت وبلیط هواپیما کردم گفت طبق قانون تهیه بلیط برای کارشناسان ممنوعه .گفتم پس هماهنگی کنید جائی برای استراحت در روز جمعه تعیین کنند که با استراحت 24 ساعته بتونم در دادگاه حاضر شوم .گفت : چهار روز ماموریت می زنیم دیگه همه چیز با خودتون .هر روز 17 هزارتومان ..مسئول کارگزینی از سر خیر خواهی گفت شما می تونید اگه مشکل دارید بلیط هواپیما تهیه کنید گفتم پول ماموریت کمتر از هزینه بلیط هواپیماست. پس از گفت وگو به محل کارم مراجعه کردم آخر ماه بود و«بی پولی »شرح حال زندگیم .با مسئول قسمت درمیان گذاشتم. گفت موضوع را پی گیری می کنم .اونروز مدیر توی اداره نبود وانتظاری هم از معاون جدید نداشتم چون به اهمیت پرونده واقف نبود. صبح چهارشنبه بیست وسوم تیر مسئول قسمت برای یگیری پیش معاون رفته بود گفت قرار شد جمعه شب با ماشین اداره به تهران بری . احضاریه دادگاه را برداشتم وپشت اون نوشتم «آمادگی ندارم... »وتحویل مسئولم دادم .تا برگه را دید جاخورد گفت قرار شد با ماشین اداره بری .گفتم جلسه دادگاه ساعت ده صبحه باید حداقل 24 ساعت قبل از اون آدم استراحت کنه .اگه محل اسکان باشه مشکلی نیست .رئیسم با ناراحتی از پشت میز بلند شد ورفت بیرون . بلاخره بلیط هواپیما تهیه شد وسر وقت یعنی ده صبح توی دفتر دادگاه حاضر شدم . قاضی هنوز نیامده بود. توی راهرو فوت عمویشان را همکاران تسلیت گفته بودند .ساعت یازده ونیم بعد از یکساعت ونیم سرگردانی وایستادن توی راهرو جلسه دادگاه تشکیل شد .وخطاب به من وهمکارم که نماینده اداره حقوقی تهران بودگفت : شکایت خودتون را مطرح کنید؟مجبور شدم توضیحات خودم را با واقعیت های پرونده شروع کنم . قاضی چند بار حرفم را قطع کرد گفت :فقط موارد مندرج در کیفر خواست .هرچه تلاش کردم فایده ای نداشت بگونه ای که قاضی گفت اگر بخواهین اینطور پرونده را زیر سوال ببرید مجبور م طور دیگری برخورد کنم. وکیل متهم براحتی هرچه خواست گفت دیگه صبر قاضی هم محدوده ای داشت. خسته شدن انگشتان را متذکر شد ویاد آور شد که وکیل می تواند دفاعیات خود را شخصا بنویسد . دوبار مدیر دفتر درحین رسیدگی وارد شد .قاضی پرونده با صدای آهسته واریز شدن حقوق را سوال کرد وپاسخ منفی بود . پیش خودم گفتم من که بعنوان نماینده سازمان شاکی برای سفر تهران پول قرض کردم ،قاضی پرونده هم که ... ساعت دوبعد ازظهر جلسه دادگاه تموم شد اومدیم چها راه ولیعصر، بعد از کلی آفتاب خوردن ودنبال تاکسی دویدن سوار یک ون شدیم . عابر بانک کنار آسانسور خلوت بود قرار بود حقوق را واریز کنند اما خبری نبود خوب بود که با طناب پوسیده داخل چاه وعده نشدم وبرای سفر پول قرض کردم . ساعت چهار بعد از ظهر،ازچهارراه ولیعصر بطرف میدان آزادی راه افتادم البته با اتوبوس . که خود نعمتی است. اگه بخواهی با تاکسی تا فرودگاه بری مجبوری توی سونای تاکسی حداقل یکساعتی را تحت فشار باشی .من نمدونم چرا کولر تاکسی ها تواین گرما خاموش هستند مسافرین به درک راستی مگه خودراننده ها آدم نیستند ؟ از میدون آزادی مجبور شدم تا فرودگاه را پیاده طی کنم ترمینال چهار هدفم وکیف با چندجلد پرونده که هفت هشت کیلوئی وزن داشت وکت .نمی دونم چرا این کت را باخودم به تهران بردم اصلا نمی شد به تن کرد نیمه راه بودم که زیپ کیف دستی را کشیدم وکت را بزور در اون جا دادم بیخیال اطو . ازدهام جمعیت وگرما ترمینال فرودگاه را غیر قابل تحمل کرده بود تازه بخشی از پروازها به سالن پروازهای خارجی منتقل شده بود وگرنه خدا می داند که ... به قسمت مربوطه مراجعه کردم .گفت: ساعت بلیط شما هفت ونیمه وبه اشتباه شش ونیم درج شده الان یکماهی که ساعت تغییر کرده اما هنوز بلیط طبق ساعت قبلیه . ساعت هفت ونیم سوار شدیم اما تا ساعت هشت اجازه پرواز صادر نشد گرما اینجا هم حضور داشت. توی خط هواپیمائی تابان .البته اگه این سرویس با این کیفیت توی عربستان برقرار میشد معلوم نبود قبل ازهر پرواز چند نفر تلف می شدند. ساعت ده شب پس از خرید چندتا آبمیوه وکیک به خانه رسیدم این اولین باری بود که بدون خرید سوغات برای بچه ها به خونه وارد می شدم . امسال یکبار دیگه هم به تهران می رفتم برای همین پرونده. بیست ویکم اردیبهشت ماه اونهم در آستانه امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد وبا زور. از خوش شانسی بازپرس پرونده حضور نداشت وهر کاری کردیم مدیر دفتر پرونده را در اختیار ما قرار نداد . قرار بود سی ام تیر تهران باشم ولی بخاطر ناهماهنگی عزیمت به تهران امکان پذیر نشد لحظاتی قبل تلفن زنگ زد مسئول دفتر مدیر کل گفت از تهران دعوت نامه اومده برای دوم مردادکه برم تهران خدا بخیر بگذراندآخر عاقبت مارا با این وضعیت جاده وهواپیما علی الخصوص تابان که واقعا در سقوط تابان است . راستی متهم میگفت حدود سیصد میلیون هزینه وکیل داده ومیلیونها تومان دیگه هم ...بگذریم یعنی یک کارمند تا چند سال می تونه سیصد میلیون حقوق دریافت کنه؟ خدا حافظ تابعد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:29 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز منتظر بودم که با برادرم بریم فاتحه ،مراسم هفتمین روز در گذشت مادری که پدربود برای پنج طفل خردسال یتیم . بالاخره بعد از کلی انتظار برادرم از راه رسید .علت را جویا شدم .گفت: رفته بودم مجلس ختم .پرسیدم ختم کی؟ گفت: ختم پسر یکی از دوستان قدیمم .وادامه داد پسر آقای ... از بازرسین نهاد رهبری. گفتم : چه اتفاقی برایش افتاده ؟ گفت :بهمراه خانواده نامزدش جهت تهیه جهیزیه عازم بانه بودند که یک لحظه خودرو پیکان از جاده خارج می شه و... پدر ومادر عروس دردم جان میدهندوتازه داماد در بیمارستان به رحمت خدا میره وعروس هم در کماست . حسابی جاخوردم .داستان را مرور کردم پسریک از نزدیکان رهبر ،خودرو پیکان ،جاده بانه ،خرید جهیزیه . وشایعات که هر روزدر جامعه می شنوی . راستی مگر او آقازاده نیست ؟ مجلس حسابی شلوغ بود ومردم که دسته دسته برای عرض تسلیت آمد وشد می کردن .بیش از هفت روز خاک انتظارش را کشید . او اولین روز پس ازورود به نجف بعد از زیارت مولا (ع) حالش دگرگون شده بود وپس از در مان سرپائی ومراجعه به مهمانپذیر جان به جان آفرین تسلیم نموده بود. ویادم می آید سالها پیش ،وقتی که خبر در گذشت همسرش را به او دادند . صبح زود بود که شیون برخاست خودم را به بیرون خانه رساندم .مرد همسایه در بازگشت از صحرا وآبیاری شبانه با یک خودرو تصادف کرده وخودرو متواری شده بود .واین آغاز حزن واندوه ومصیبت بود برای خانواده خصوصا همسر او . واو که هم مادر بود وهم پدر .شیر زنی که طفلان را اداره کرد وبه زندگی سرو سامان داد .بدون آنکه در جوانی زندگی تازه ای آغاز کند وبه خود بیاندیشد .وامروز فارغ از کودکان دیروز در شهر شیر مرد خدا با زندگی وداع کرده ،در جوار مولا . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 11:54 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
عمونوروز وخانوم بهاردرتدارک سالگرد ازدواجشون باز همه را دعوت کردند وامسال بصورت بیین المللی. آخه سالگرد ازدواجشون بصورت جهانی ثبت شده . این دو عاشق سالهاست شادی را در کنج دلها جا میدن . این روزها به هر شهر وروستائی سر بزنی تحرک وجنب وجوش را می بینی .آمادگی برای شرکت در جشن . دیشب حنا بندون بودو مشاطه گری با افروختن آتش وپریدن از روی اون، چقدر قشنگ می شه بهار با این آرایش .البته بگذریم که برخی با ترقه وآتش بازی میخوان خانوم بهار را تاتو کنند .فکر کردن با این جنگولک بازیها خانوم بهار خوشگل می شه . آرایش بهار گلهای شببو وتنگ ماهی ها ی قرمز،شکوفه های رنگارنگ درختان ، وجوانه ها هستند وآواز گنجشکها وچهچه پرندگان صدای موزن کل زدن طبیعت . پیرایش نوروز دلهای صیقلی می خواد صاف وپاک وبی ریا . واما امروز هفتم فروردین وچشم را که ببندی باز .... .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 11:48 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
منشی با صدای بلند اسامی راصدا کرد به سرعت خودم را پشت درب مطب رساندم اما نمی دونم چی شد که به خودم نهیب زدم وروی صندلی اتاق انتظارمطب جا خوش کردم .بعد از چند لحظه سه بیمار دیگر موفق شده بودن محل را پیدا کنند . فاصله ای بود از محل ایستگاه پرستاری تا اتاق انتظار .وتنها دلیلی که توانسته بودم به سرعت حاضر بشم سابقه مراجعه بود .یکی از پرستاران برای گرفتن فشار خون وارد شد .پرسید نوبت کیه ؟ومن به پیر مردی که با آرامش روی صندلی نشسته بود اشاره کردم .به عنوان سومین فرد روی صندلی نشستم وفشارم را گرفتم . فرصتی بود تا مدارکم را چک کنم .دفترچه بیمه ،تست ورزش ،اکو . ناخود آگاه چشمم به پنجره افتاد ودنیائی از خیال .شاخهای از پیچک تزئینی از محل تلاقی شیشه و آهن سرک کشیده بود .تعجب کردم .ایستادم وبه دقت نگاه کردم . هنوز تا آمدن بهار 40 روزی مانده بود اما شاخه پیچک سر سبز وخرم وبا تکبر خاصی آمدن بهار را پیش قراولی می کرد .وپشت پنجره هوائی سرد در فضای باز. اما داخل اتاق گرم بود ونور مصنوعی وهوا دم کرده .وبی اختیار زمزمه کردم : می توان زیست . زیر یک تیغ . شاد وخرم . سبز وشاداب . می توان گفت : قصه نو،از من وتو . باید از نو ،حک کنیم ما. قصه نم ناک نور را . بی وجود نور خورشید . در لوای نور مهتاب .... با صدای یکی از بیماران بخود آمدم وداخل مطب شدم .آقای دکتر با گرما وصمیمیت خاص در حالی که از حالم پرس وجو می کرد: احوال آقا و با باز کردن صفحه اول دفترچه بیمه، با نام کوچک صدام کرد .متخصص قلب بود وخوش برخورد با لبخندی بر لب . این سومین جلسه ای بود که پیشش میرفتم .اما چنان صمیمی شده بود که .... برگرفته از دنیای مجازی . ا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 13:40 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خدا وقتی احساس خودرا در قالب شعر یا نوشته ای ارائه می نمایی ،آرامش را در وجودت حاکم کرده وتشویش را به قلم ،از آنجا به کاغذ واز کاغذ به خواننده. پس بنویس تا درونت را از آلام ودلهره رهایی بخشی .واگر شانس همراه و همراز تو باشد آسایش نا خودآگاه پای به صحنه می نهد ووجودت را لبریز می کند . نوشتن وجودت را جاری می کند و از مرداب ماندن وسکون جدا .وقتی قلم بر کاغذ می لغزد تمام غصه هایت را به بازی می گیرد . وفکرت را در جنب وجوش وکوشش . چه اندیشه های نابی که تراوش نکرده رخ در نقاب خاک کشیده ومدفون گردیده اند.وچه اندیشه های سخیفی که سالها کرسی اختصاصی در دانشگاه های جهان داشتند ودر افواه اندیشمندان وعوام نقل می شدند .حتی بعد از مدفون شدن اندیشه گهگاه از آن، غبار فراموشی زدوده ودر جهان شایع . می دانم پری ولبریز ،اما تنبلی همدمی است همیشگی که ترا از پیمودن را ه باز می دارد .به خودآ هرچند می دانم که تراویده وناتراویده در خاک سرد جای می گیرند وچه اهمیت دارد برای جسم که دیوانه باشد یا عاقل ،دانا باشد یا نادان ،شاعر باشد یا نویسنده ،معروف باشد یا ناشناس ... . تو می توانی مدعی باشی که انیشتن هستی یا فردوسی ،رییس جمهور آمریکا یا رهبر ایران ؛ثروتمند ترین یا فقیر ترین انسانها ، هرچه باشی باید احساس ارزشمندی کنی . این خصلت آدمی است که همیشه به دنبال تکامل است هرنوع تکاملی .وارزشمند ترین آن از مادیت به معنویت .واین ارزشمند است .وخود اعتباری . واعتبار خصیصه ای است نسبی که انسان بما هو انسان به اشیاءوموجودات پیرامون خود می دهد .بیا وخودت را معتبردان .در صدد پاسخگوئی اتهامات پیرامونت نباش چنان عمل کن که فرصت اتهام را از رقبایت بگیری. اینکه در باره تو دیگران چگونه قضاوت می کنند مهم نیست مهم این است که خودت در مورد شخصیتت چگونه قضاوت می کنی .از منظر دیگران تاوقتی مطلوب هستی که منافع دیگران را به مخاطره نیاندازی.اگرچه اعمالت بر مبنای اصول اولیه دینی وعدالت نسبی باشد . خوب من !! می دانم گاها به وبلاگ من سرک می کشی ودر دنیای مجازی آشیانه داری هرچند من نمی دانم «خانه دوست کجاست». فقط می دانم شور وشوق گذشته را نداری .می دانم نصیحت اتلاف عمر است .انسانها دوست دارند راههای رفته را شخصا تجربه کنند واین موضوع استثنائی ندارد . کوچک بودم منتقد بودم می گفتم چرا سحرگاهان بیدار می شوم؟چرا مجبورم در ابتدای شب بخوابم ؟چرا ....امروز قدر پدر را بیشتر می دانم .در این دنیا اگر خرده اعتقادی نداشته باشی زندگی بر ایت جهنم است . ما باید در کودکی اجبار کنیم تا طفل در بزرگی رمز بقا را بیاموزد امری که از آن غافل شده ایم وتساهل وتسامح در تمام ابعاد وجودیمان رخنه کرده است . آیا در پیشگاه فرزندمان مسئول نیستیم وقتی که نماز صبح را به قضا ونماز ظهر وعصر را به ادا ومغرب وعشائ را برای رفع تکلیف می خوانیم .وقتی که نماز صبح را به برنامه ریزی نماز ظهر وعصر را به مرور برنامه وتصمیم برای ادامه آن ونماز مغرب وعشاءرا به گذسته وحال وآینده می پردازیم وقتی .... . وخدا تنهاترین کلمه ای که یاد گرفته ایم و جاری است تنها بر زبان . وآن هم اغلب برای سوگند دروغ برای سودائیان . می گویند چرا پنج بار می گویم دریغ از یک نوبت ،دریغ از یک رکعت ،دریغ از یک یاد خدا با حضور قلب . اینها را که می گویم حقایقی است که همه گرفتاریم ومی دانم توهم بی نسیب نیستی . بیا با خود آشتی کنیم با خدای خود وقدر زندگی را بدانیم . مرگ قصه ای است که دیر یا زود تجربه خواهیم کرد اما زندگی را نمی توان .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:34 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تعریف جزئیات ماجرا واینکه چه بر ما گذشت در شورای حل اختلاف وراهنمائی ورانندگی حکایتی است شنیدنی اما باید قلم در غلاف نمودو هیچ نگفت . با نامه اداره راهنمائی ورانندگی راهی اداره جبران خسارت بیمه شدم وپس از تشکیل پرونده وتهیه تصاویر مانند همه ادارات از باجه مربوطه وکلی پیاده روی دنبال کارشناس بلاخره ،کارشناس حاضر شد ومیزان خسارت را 250 هزارتومان تعیین کرد بصورت مبهم گفت چون کروکی ترسیم نشده پرونده به شورا میره ،بهتره از بیمه استفاده نکنی .چون مبلغ ناچیزی بهت تعلق می گیره . بعد از یکهفته انتظار، پرونده از شورا آمد وبعلت نقص اوراق پرونده ،نبودن برگ وضعیت خودرو در هنگام بیمه وعدم تعیین ارزش درب خودرو مدارک اعاده گردیده بود .رفتم ووضعیت اولیه خودرورا از بیمه منطقه مربوطه اخذ وضمیمه پرونده نمودم وارزش درب خودرو هم تعیین وباز هم پرونده جهت تعیین غرامت به شورا ارسال شد. تا آنروز برا ی برآورد هزینه به هیچ کجا مراجعه نکرده بودم فرصتی دست داد که هم قیمت درب خودرو را سوال کنم هم هزینه صافکاری ونقاشی . به نمایندگی ایران خودرو مراجعه کردم بدون هزینه درب خودرو ششصد هزار تومان . جا خوردم دوباره سوال کردم و مسئول مربوطه پاسخ را تکرار کرد واضافه کرد اگه ستون آسیب دیده باشه ممکنه مبلغ بیشتر بشه . خدا حافظی کردم ورفتم سراغ یکی دیگر از نمایندگی های ایران خودرو . هزینه نقاشی و صافکاری بدون احتساب قیمت درب چهار صد هزار تومان .اگه ستون آسیب دیده باشه مبلغ اضافه میشه . مبنا وملاک قیمت گذاری کارشناس برام مجهول بود حتما صافکاری محله اونها اینقدر دستمزد می گیره .یا اینکه برای سرگرمی وفعالیت شورای حل اختلاف این مبلغ را تعیین کرده است . رفتم سراغ یکی از آشناها قرارشد بعد از تموم شدن کار هزینه را محاسبه کنه .ودرست تا امروز(30/8/88)بارها مسیررفت وبرگشت 100 کیلومتری را برای پرداخت هزینه شاید ارزانتر پیموده ام وبقول قدیمی ها « نان وپنیر با دل درد می شود بهای یک دست چلوکباب ». نمی دونم چطور شد که شعر : من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد با من آن آشنا کرد را ذهنم مدام شعر را همراه آهنگ مرور کردم .(ادامه داستان در پست بعدی )
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:25 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از راهکارها وعکس العمل های مردم در جائی که حقشان تضیع می شود نفرین کردن است که گاهی بعضی از نفرین ها به نظر مضحک هستند اما در واقع ... یکی از نفرین ها به نظر من این است که طرف شما ارباب رجوع شود . !!! حتما تعجب می کنید .ظاهر جمله از ترکیب دو کلنه ارباب + رجوع تشکیل شده اما در واقع خنده دار ترین کلمه است .با اینکه خودم کارمند هستم وقبل از از اتفاقی که برایم افتاد اعتقادی به نفرین بودن این امر نداشتم . چهارشنبه ساعت هشت ونیم به اصرار عیال مجبور به ترک خانه جهت خرید مایحتاج ضروری از قبیل گوشت و مرغ و... شدم . صبح تعطیل یک روز پاییزی . بمناسبت شهادت امام صادق اغلب مغازه ها تعطیل بود وخیابان خلوت وتا چشم کار می کرد جای پارک .آخه در روزهای غیر تعطیل در سپاهانشهر به زحمت جای پارک پیدا میشه علی الخصوص بعد از ظهرها .مردم دوبله وسوبله پارک می کنند انگار حال ندارن دو قدم پیاده راه برن .البته این ظاهر قضیه است ومن تا اتفاقی که برایم افتاد همیشه بد وبیراه به این افراد می گفتم غافل از اینکه حکمتی پشت این عمل آنها نهفته است . روبروی فروشگاه اصفهان مرغ چند ماشیتن توقف کرده بود ومن مجبور شدم درفاصله پنج متری خودرو را پارک کنم . صف نسبتا شلوغی برای شیر تشکیل شده بود وهمه منتظر .البته به شلوغی روزهای غیر تعطیل نبود داخل فروشگاه شدم وپس از خرید در نوبت تمیز وخرد کردن مرغ . چند مشتری بعد از من وارد شدند وهر لحظه خریداران بیشتر .عقربه های ساعت ساعت یک ربع به نه را نشون می داد که از فروشگاه خارج شدم .کلید را برای باز کردن درب ماشین از جیبم خارج کردم تا اینکه درست ایستاد م روبروی درب .هاج وواج ایستاده بودم وماشین را بر انداز می کردم .مرد نسبتا مسن من را از از این حالت خارج کرد گفت :ماشین مال شماست ؟ گفتم آره . گفت یکی از راننده های آژانس تاکسی تلفنی بعثت صحنه تصادف رادیده ومی دونه کار کیه . آقای رحیمیان . بلا فاصله به مغازه مرغ فروشی رفتم وبا 110 تماس گرفتم .بعد از حدود ده دقیقه پلیس راهنمائی ورانندگی در صحنه حاضر شد . وبدون هیچ عکس العملی گفت برو شورای حل اختلاف .گفتم کزارش و... گفت چون صحنه مقصر ندارد به هم خورده تلقی می شود . درب جلو کمی تورفتگی پیدا کرده بود ودرب عقب حسابی داغون .رفتم سراغ شاهد ماجرا .فاصله زیادی تا صحنه تصادف نداشت آژانس بعثت توی بازارچه خیابان تعاون . بعد از سلام وعلیک سراغ آقای رحیمیان را گرفتم .مردی جا افتاده سوال کرد چکار دارین ؟گفتم ماشینم توی بلوار غدیر ... گفت :خودم هستم .از جاش بلند شد ودر حال که تعقیب وگریز با راننده خودرو متواری شده را تعریف می کرد با چند نفر دیگه به طرف خودرو حرکت کردو کارشناسی تصادف ومیزان اون تعیین می شد بالاترین قینت صد هزار تومان . تنها نشانه ای که داشت این بود خودروی آردی متعلق به آژانس تاکسی تلفنی کد 87 یا 78 . ودیگر هیچ .رفتم خونه وتحقیقات را شروع کردم از تاکسی رانی تا ... با هر زحمتی بود شماره تلفن تاکسی تلفنی دو کد رادریافت کردم البته نه از تاکسی رانی بلکه از طریق یکی از آزانسهای قدیمی اصفهان .تماس گرفتم وهردو آژانس منکر داشتن چنین تاکسی شدند . رفتم سراغ شاهد وباز هم صحبتهای قبلی ودر آخر گفت اگه هزینه بیکاری من را بدهی اتومبیل مورد نظر را پیدا می کنم . گفتم مشکلی نیست در صورتی که خودرو متواری پیدا بشه هزینه را پرداخت می کنم .وبعد تبادل شماره تماس . پنجشنبه با پیدا کردن آدرس شورای حل اختلاف ونوشتن شکوائیه راهی بهارستان شدم .در منتهی الیه شهر بهارستان ودر چند قدمی شرکت عمران . حسابی شلوغ بود از نیروی انتظامی تا مجرمین دست بند به دست وخانوادهای متهمین .بعد از چند جا سرک کشیدن معلوم شد مسولین شعب حل اختلاف هیچ کدام حاضر نیستند . دریکی از طبقات چشمم به یکی از کارمندان دادگستری که سابقه آشنائی با او داشتم افتاد تا جریان را تعریف کردم گفت :بیخود دنبال فرد متواری نگرد .بعد به سربازی که مسئول دفتر بود دستور داد یک برگ فرم شکوائیه به من بدهند .در همان جا شکایت را بدون اشاره به جزئیات واقیع اتفاق افتاده مجددا نوشتم .با یک فرم به اداره راهنمائی ورانندگی موضوع ارجاع شد. خودم را به اداره مزبور رسوندم برای ثبت نامه باید دستور جانشین قرار گاه را می گرفتم .وقتی سوال کردم سروان .... رابعنوان فرد دستور دهنده معرفی کردند .با دسته ای از نامه ها که منتظر دستور بودند همراه با گزارش وکروکیهای مورد اختلاف . وجمعیتی که ایشان را همراهی می کردن .ایشان را سرکار ، سرهنگ ،تیمسار و.. . صدا می کردن وبعضی هم به نام ونام خانوادگی . دقیقا نمی دونم دنبال جناب سروان چقدر راه رفتم بالاخره از کوره در رفتم ونامه را درخواست کردم .کمی معطل شدم تا دوباره نامه بدون دستور را دریافت کردم .رفتم توی قرارگاه گفتند به جز سروان ... هیچ کس نمی تونه کار شما را انجام بده . بقول کاشونی ها مجبورشدم از ترس بارون زیر ناودان برم .دست از پا دراز تر مجبور شدم پیش جناب سروان برم .بلاخره علیرغم اعتراض چند نفر دستور ثبت نامه را گرفتم . مامور مربوطه تا شنید خودرو دارای بیمه بدنه هست شروع کرد به تنظیم گزارش .بعد فرمی به من داد که فتوکپی بگیرم .کاری که در اداره ها مد شده باید کاغذ فرم مربوطه را ارباب رجوع تهیه کند . نامه بعنوان بیمه ایران بود بعد از کلی معطلی بلاخره امضائ جناب سروان را گرفتم . و ادامه داستان در ژست بعدی .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:16 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی دو ماروتن شاید خیلی از مفاهیم در عین بدیهی بودن به پیچیدگی واقعیت عینی آن هستند وما غافل از انطبا ق آن ، با تعریفی در ذهن به کلیت آن مفهوم . زندگی مال شباهت زیادی به مسابقات دو ورشته های آن دارد .بعضی در زندگی مثل دو صد متر عمل می کنند واغلب با شکست مواجه می شوند .چه بسا دوندگانی که به دلیل استارت نا مناسب در همان اول کار بر خلاف میلشان مرتکب خطا شده واز صحنه برکنار میشوند وبعضی هم بدلیل شروع نامناسب خود از ادامه مسیر منصرف . زندگی شباهت عجیبی با دو ماروتن دارد در مسیری طولانی وخط شروع آن تولد وپایانش مرگ .وهمه درحال دویدن. هر لحظه در انتظار حادثه واتفاق جدید .از کوچکترین واحد اجتماع یعنی خانواده تا یک ملت یا جمع ابناءبشر ساکن در روی کره خاکی . هر گروه، سرگروهی دارد وجمعیتی دونده پشت سر آن ،میدان مسابقه به وسعت کره زمین تا بی نهایت هستی. واهداف مادی ومعنوی . ما هر یک عضو گروهی هستیم وهر گروهی را بلاجبارسرگروهی ،وتک تک آعضاء گروه خواهان سرگروهی . بزرگترین چالش قرن حاضر رقابت نا سالم جهت تصاحب سر گروهی است .واین در بین جهان سومی ها ملموس تر . بهترین گزینه دویدن با گروه است بدون حرص وآز برای سرگروهی ویا کناره گیری از گروه .که هر کدام از این دو را ه اثرات نامطلوبی بر روح وجان اشخاص اعم از حقوقی وحقیقی یا یک ملت خواهد داشت . چنانچه یک سیستم اداری را در نظر بگیریم ، باید حدود سی سال با گروهی واداره ای با جمع محدودی از همکاران زندگی کنیم .بالطبع ممکن است دیدن برخی از آنان برای ما ناخوشایند باشد همانگونه که حضور ما برای عده ای ناخوشایند .ونه ما قادر به حذف آنان هستیم ونه آنان قادر به حذف ما .بهترین کار تحمل یکدیگراست وآخرین راه که شاید بعدا بدترین یا بهترین حالت باشد ترک گروه است وهجرت . درخت اگر متحرک شدی زجای بجای نه جور اره کشیدی ونه جفای تبر ودویدن چه زیباست وقتی که آحاد گروه احساس یگانگی وهمرنگی کنند وقشنگترین حالت دویدن یک گروه است با هم وبا کمک ومساعدت به یکدیگر، برا ی همراه وهمنوا نمودن افراد گروه . بیایم از گروه کوچک جبری(خانواده )تا سایر گروههای جبری واختیاری بپذیریم بعنوان یک عضو فعالیت کنیم بدوراز حسادت ،باحس رفاقت وبا انگیزه رقابت . با ید آسایش را برای آرامش بخواهیم نه سلب آرامش برای آسایش.این درسی است که صاحبان تجربه به ما می آموزند وما باز هم تجربه می کنیم تجربه دیگران را.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:35 توسط رضا طغیانی دولت آبادی
|
|
||